روزی از نوع روزگاری!!!!

29 12 2008

برگ سپید رو آوردن دم درب خونه، کد 37 روش و توش نوشته شده…

شهرام چند دقیقه دیگش پای کامفولوتر عطیقه اش و در حال سرچ کردن سایت نیروی انتظامی، بله کد عجب شیر، ارتش؛ اونم از نوع عجب شیر!!!!

خدایا این دیگه کدوم جهنم دره ای که من افتادم، یه سرچ کوچولوی دیگه بله عجب شیر در ساحل شرقی دریاچه ارومیه و از شهر تبریز هم نزدیک به 100 کیلومتر دورتر هستش…

رفتم ترمینال و به به دوستان و رفقای زمان دانشگاه معروف به اراذلین دانشگاه که شوربختانه با هرکدومشون یک ترمی رو همخونه بودم، اون جونورها هم بودن، سوار اتوبوس شدیم و نمی دونم خورشید از کجای آسمون ایرون سر برآورده بود که کرایه اتوبوسمونم رو حوزه حساب کرده بود…

نزدیک به 20 ساعت توی راه بودیم که رسیدیم تبریز، از شانس باحالمون یه بارون مشتی هم گرفته بود که نگو، ترمینال تبریز و اتوبوس واسه عجب شیر، به هزار زحمت اتوبوسی رو گیرآوردیم و بیعانه ای دادیم و گفتیم سر فلان ساعت همه میام که بریم عجب شیر، بچه های اعزامی شیراز اومدن و رفتیم به سمت پادگان،پادگانی که هرکدموممون ازش یه جور زندان توی ذهنمون ساخته بودیم…

تقریبا یک ساعتی توی راه بودیم که رسیدیم به شهر عجب شیر و بعد از چندتا پیچ و تاب به جلوی درب ورودی پادگان رسیدیم، 40 نفری میشدیم، دیدم روی در و دیوار ورودی به چاقوهای از قرار دسته زنجانی حک کردن  « خر بيار، آدم ببر» ، « پادگان عجب شير… ميفتي توش به جير جير»و یا اینکه  «ارتش چرا ندارد، سربازان اسلام بایید بیایید» و خلاصه کنم که هزارون هزار شعر و ادبیات اساطیری و حماسی دیگه ای که سربازان رشید اسلام به خودشون زحمت داده بودند و بر روی درب و دیوار پادگان از خودشون به یادگار نهاده بودن…

با هزارون  هزار مشکلاتی که از پس این اشعار و ابیات حماسی و این روحیه بالای خدمتی که بر ما روا داشته بودند، رفتیم داخل؛ رفتیم داخل که بگیم ما هم اومدیم خدمت، ما هم هستیم، آهای ایرون زمین ما هم هستیم،اومدیم عجب شیر که بزنن توی سرمون و اون دم درب اصلیش هرچی داریم آویزون کنیم و شخصی گری رو بذاریم کنار که اصلا نیازی به گفتنمون نبود، خودشون گذاشتن توی کاسمون، ساک هامون رو شروع کردن به گشتن که خدا ازشون نگذره، نامرده دژبانه گفتش باید توی این بارون تموم ساک ها رو بگردیم، از اون جا که بارون شدت گرفت دست از گشتن و جستجوی ساک ها و بازرسی بدنی کشیدن و بدو رو فرستادنمون توی یه آسایشگاه فوق العاده سرد که بعدا فهمیدیم مربوط به گردان 3 بوده، با هزار التماس و چک و چونه فرستادنمون به گردان یکم و گروهان شش…

داشت یادم میرفت که این رو بگم، با ساکی که بر روی  دست هامون داشتیم چنین بشین پاشویی دادن که نگو نپرس، ما هم که نمی دونستیم چی به چی هستش مثل یه جوجه انجام می دادیم… نامردا نذاشتن این آب بارونی که از سر و شکلمون داشت میچکید پایین رو خشک کنیم، فرستادنمون وسط تجمع گردان به بشین و پاشو…

دیدم طرف داره میاد به سمت من و داد میزه کچل کچل، چرا بشین پاشو نمیری، بخواب روی زمین، گفتم نمیخوابم بیا بزن توی گوشش، ببینم جراتش رو داری، در اومد که بزنه، دستش رو گرفتم، گفتم اگه اشتباه نکنم اینجا بازرسی و عقیدتی هم داره، که دیدم رنگ به رنگ باز کرد و بیخیالم شد…ولی تا شب دست از سرم بر نداشت، ای جونت بالا بیاد شهرام با این زبون نگه داشتنت، کار دادی دست خودت، دیگه کاریش نمی شد کرد…

همین تکه کلام من باعث شد تا آخر دوره حتی فرماندهان گروهانامونم به ما نتونن گیر بدن…

بعد از 2 روز اومدن و این جو بسیار خوب و دوست داشتنی بچه های شیراز و اهواز و کرمان رو بهم زدن و نابود کردن، سرگرد به قول دوستم اونی که سر گِرده، اومد و همه رو قلع و قم کرد و هرکی رو به یه جایی فرستاد ولی بازم من شیرازی بازی در آوردم و به اتفاق یهکی دوتا از بچه های شیراز و اهواز ب دور از چشم سرگرد رفتیم پیش دوستامون و به جمع خرابکاران پیوستیم.

بقیه اش رو واسه بعد میزارم فعلا برم به باقی کارهام برسم

تا وقایع الاتفاقیه عجب شیر بعدی

پیروز باشید





خودکشی

18 09 2008

می دونی؟
یه اتاقی باشه گرم گرم
روشن روشن
تو باشی و من باشم
کف اتاق سنگ باشه…سنگ سفید
تو منو بغلم کنی که نترسم
که سردم نشه…که نلرزم
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار…پاهاتم دراز کردی
منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم
با پاهات محکم منو گرفتی…دو تا دستتم دورم حلقه کردی.
بهت می گم چشاتو می بندی؟
می گی آره…بعد چشاتو می بندی.
بهت می گم… قصه میگی برام…تو گوشم؟
می گی آره
بعد شروع می کنی آروم آروم… تو گوشم قصه گفتن
یه عالمه قصه ی طولانی و بلند….
که هیچ وقت تموم نمی شن.
می دونی؟
می خوام رگ بزنم…رگ خودمو…مچ دست چپمو.
یه حرکت سریع
یه ضربه ی عمیق
بلدی که؟
ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم
تو چشاتو بستی…نمی دونی.
من تیغ رو از جیبم در میارم
نمی بینی که سریع می برم
خون فواره می زنه…رو سنگای سفید
نمی بینی که دستم می سوزه.
لبم رو گاز می گیرم …که نگم آآآخ
که چشاتو باز نکنی ونبینی منو
تو داری قصه می گی.
دستمو می زارم رو زانوم
خون میاد از دستم می ریزه رو زانوم
و از زانوم می ریزه رو سنگا.
قشنگه مسیر حرکتش.
حیف که چشات بسته ست و نمی تونی ببینی.
تو بغلم کردی…می بینی که سرد شدم
محکم تر بغلم می کنی که گرم بشم.
می بینی نا منظم نفس می کشم
می گی… آآخی… دوباره نفسش گرفت.
می بینی هر چی محکم تر بغلم می کنی …سرد تر می شم
می بینی دیگه نفس نمی کشم
چشاتو باز می کنی… می بینی که من مردم.
می دونی؟
من می ترسیدم خودمو بکشم… از سرد شدن
از خون دیدن…از تنهایی مردن
وقتی بغلم کردی…دیگه نترسیدم.
مردن خوب بود…آروم آروم.
گریه نکن دیگه
من که دیگه نیستم چشاتو بوس کنم و بگم خوشگل شدیاااا
بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی.
گریه نکن دیگه…خب؟
می شکنه دلم
دل روح نازکه
نشکونش
خب؟





پاسخ دوستی در وبلاگ پرچم

10 09 2008

درود
در حال وبگردی بودم به  وبلاگ پرچم برخوردم، مطلبی در باب روزه نوشته بود که گفتم جوابش رو اینجا بنویسم.
درسته که باید روزه گرفت و کمی از پرخوری دست کشید. و به شکم وامونده هم استراحتی داد،ولی آیا این درسته که با یک ماه روزه گرفتن بین فرد مایه دار و فقیر، عدالت رعایت میشه و همه مساوی میشن؟؟؟
آیا اون مایه داری که کله سحر پامیشه و چند جور خوراکی بر سر سفره اش میذاره و تا خرخره میخوره که مبادا گرسنه بشه و تشنه بشه،  با اون فقیری که به زور تونسته برنج کیلویی 4500 تومان و مرغ کیلویی 4000 تومن رو بخره و واسه سحریش خوراکی درست کنه با هم مساوی میشن؟؟؟؟
آیا هنگام افطار کردن، فرد مایه دار  با فقیره یه جور غذایی رو میخورن؟؟ نه من به گفتهء این بزرگان شک دارم، من با مساواتی که در این بین وجود داره شک دارم.
من شک دارم که وقتی نظری میدن فقط بین فقرا تقسیم بشه، من شک دارم که این صندوق های خیره بین فقرا تقسیم میشه.
من شک دارم که توی این دوره زمونه و این وضع بد اقتصادی مملکتمون، بین فقیره و مایه داره در ماه رمضان مساواتی باشه و عدالت رعایت بشه.
پس توی اون 11 ماه سال کجا هستن؟
ما خودمون تا چندسال پیش نظری میدادیم، بطوری که از ظهر که شروع میکردیم به نظری دادن، تا دم دمای پسین به درازا میکشید؟؟؟
فکر میکنید که چه طبقه ای از مزدم میومدند واسه خوردن، بردن و حتی بردن واسه چند روز آینده اشون؟؟؟؟
به خداوندی خدا سوگند میخورم که فقط و فقط تعداد انگشت شماری فقیر و فقرا میومدند واسه نظری!!! بقیه از طبقه مایه دار بودن؟ چرا چون شوربختانه باید بگم جایی  که ما زندگی میکردیم، از طبقه بالای اجتماع بودش.
مثلا یه حاجی بازاری بودش میومد با همون لحجهء بازاری و کاسب بازی خودش میگفت شهرام جا این قابلمه ا رو واسم خورشت بریز و این دیگ  رو برنج، این یکی رو هم شیرین پلو بریز؟؟؟
میگفتم واسه کسی میخواید؟ میگفت مگه خودمون چمونه؟؟

همین کارشون باعث شد که پدرم از سال بعد دیگه نظری نده و ما بصورت خشکه میریم بین مردم فقیر در محله های فقیر نشین تقسیم میکنیم.

باور کنید که از هیئت امنای مسجد هم میومدن و مرغ ها رو جدا میکردن واسه خودشون، و چون نمیشد حرفی زد( دلایلش زیادن) پدرم مجبور بودش باهاشون تا کنه.

اما نذاشتیم به سال های بعد بکشه، حالا بعد از گذشت 3 سال از نظری ندادن ما و به سرپرستی گرفتن دو خانوار بی سرپرست، همون شکم گنده های مایه دار میان و میگن چرا دیگه نظری نمیدین؟ چرا دیگه نمیشه بیایم یه سیری  بلومبونیم و واسه 60 روزمون ببریم.
ای کارد به شکمتون بخوره.

حالا میان و میگن ماه خداست، ماه تقسیم بیت المال هستش؟
آره ماه خداست، ماه پروردگار بزرگ هستش ولی ماهی نیست که توش تقسیم بیت المال بشه، ماهی نیست که توش فقیر و مایه دار کنار هم باشن؟؟؟آیا غذا های این دو طبقه اجتماعی بمانند همدیگه هستش؟؟ آیا یکی از این کارد به شکم خورده هاش میاد جهیزیهء یه دختر دم بخت رو متقبل بشه؟ آیا میان به یه جوون که توانایی ازدواج نداره و داره عشقش جلوش با کسی دیگه مزدوج میشه،کمک کنن و  زیر دست و بالش رو بگیره؟؟
نه به همون خدای احد و واحد نه؟ هیچ یک از این روزه داران این جوری نیستند، حتی مال همدیگه رو میخورن.
مگه روزه گرفتن به نخوردن و نیاشامیدن هستش؟؟؟ مگه روزه گرفتن به دشنام ندادن هستش؟اینا فقط بلدن بگن روزه گرفتیم، از این اذون تا اون اذون، دشنام ندادیم، ولی زن همسایه عجب مالیه؟؟؟

مثل حیوون دهان بسته ای باشند که هیچ یک از قوانین اجتماعی رو ندونن.ولی در بینشون هم کسانی پیدا میشه که مخلصانه و برای رضایت خدا روزه هستند و عبادت میکنند.( این رو نبشتم که نگید پسره چقدر بی ادبه و همه رو مورد خطاب قرار میده).

به هر روی من میگم روزه گرفتن مایه داره با فقیره زمین تا آسمون فرق داره، اون یه شکم که هیچ به اندازه 3 تا گاو خوراک میخوره تا مبادا گرسنه اش نشه، تا مبادا تشنه اش نشه.

حالا اون فقیره که به نون شب هم محتاجه چه سودی بهش میرسه که مایه داره، گرسنه بشه یا نشه؟؟ تشنه اش بشه یا نشه؟؟ اون داره از گرسنگی ضعف میکنه، میمیره، 12 ماه سال اینجوری زندگی میکنه، ولی مایه داره چی؟ گوشت بره اینورش، پلو اونورش، انواع دسرها و نوشیدنی های مقوی زیر دستش، اینقدر میخوره که یه دست و یه پاش میاد بالا.

بعد میگه من روزه گرفتم، سخته، من و همسایه فقیرمون طبق گفتهء خدا یکسان هستیم، حالا اگه فقیره بره بهش رویی بزنه که امشب مهمون داریم و شام نداریم بذاریم جلوش، ب خدا سوگند اگه کمکی بهش بکنه!!! اگه نیگاه چپش بکنه؟؟!!!

نمی دونم چجوری این پرچم میگه که فقیر و مایه دار با هم مساوی میشن و فلسفه اسلام این بوده؟؟؟

کدوم فلسفه اگه اسلام گفته بود از خوراکی واحد استفاده کنند، از مکانی واحد استفاده کنند درست.که این گفته هم خودش معیوب هستش.اینم نمیشه.

اینا همه اش حقیقتی هستش که باهاش روبرو هستیم، چشم و گوش بسته به قضیه نیگاه نکنیم.

پیروز باشید





وقتی پاسخت را اینگونه می دهند!!!(1)

9 09 2008

درود بر شما

نمي دونم تا کي بايد اسير اين پاسخ هاي بي سر و ته باشيم، تا مياي حرف بزني هم که ميگن برو بشين نوبتت نشده. ديروز داشتم از سرکار خسته و کوفته ميومدم، يه خورده حسابي رو هم داشتم با يکي که تسويه کردم ودر حال  برگشتن به خونه بودم.

ماشين بدون پلاک بود ولي بصورت کاغذي اونم بفرم پرينت شده و کامپيوتري نگاشته بودم و هم بر روي جاي قبلي پلاک ها نصب کرده بودم و هم پشت شيشه جلو و عقب ماشينم.

مشکلي از لحاظ قانوني نداشتم و خود اداره تعويض پلاک گفتش که اينکار رو بکن. و من هم کردم.

نزديکياي خونه بودم که ماشين گشت کلانتري ايست داد و منم که تابع قانون ايستادم، بدون هيچ صحبتي از ماشين کشيدنم بيرون و به سمت پارکينگ بردنم، حتي نذاشتن خودم پشت ماشين بشينم، بهشون ميگفتم مگه جرمم چيه، فقط همين کلمه رو بکار ميبرد: پلاک غير قانوني؟؟؟؟

شاخم دراومد، گفتم بابا اگه غير قانوني هستش چرا تعويض پلاکيه که خودش سرهنگ تمام راهنمايي و رانندگي کشور هستش اين پاسخ رو به من داد که ميتونم اين کار رو بکنم،اونوقت شما چيکاره ايد؟؟؟

اونم ميگفت مامور و معذور؟؟؟؟ خلاصه ماشين نازنين رو خوابوندن توي پارکينگ و پا در هوا موندم.

جالب اينجاست که پارکينگه مربوط به راهنمايي و رانندگي بود و هيچ ربطي به پاسگاه و کلانتري نيروي انتظامي نداشت. و اونم بعد از نوشتن قبض پارکينگ، گفتش اگه مايه کاري حساب ميکردي ميشد کاريش کرد، اين پاسخش رو هم مثل پتک بر سر من کوبيد.

رفتم پاسگاه شکايت کردم و پليس راهنمايي و رانندگي نيز همينطور شکايت نامه نوشتم، ولي فايده اي نداشت. امروز که رفتم آزادش کنم و نميدونم کدوم يک از پيمبرهاي الهي از آسمون فرود اومدن و کار ما به ظهر هم نکشيد، يارويي که ماشين رو خوابونده بودش، ميگفت اينقدر پشيمون شدم که ماشينت رو اسير پارکينگ کردم، حالا برو مبلغ 35 هزار تومان بريز حساب و 15 هزار تومن هم به پارکينگيه بده و اين نمايش کاغذ بازي ما بهش بده و ماشينت رو آزاد کن، خلا تا ماشين رو آزاد کردم 70 توماني افتاديم.

شوربختانه پلاک ماشين فک نشده و بايد برم سمت کردستان پلاک نازنينم رو بگيرم، موندم اينا توي شهر خودم و با يه کم آشنايي با شهر که داشتم اينجور بلايي سرم آوردن، واي بحالم که بخوام با ماشين بدون پلاک رسمي، اونم با اين وضع پليس بازي و پاسخ هاي مريخي که به آدم ميدن، چيکار کنم.

امروز هم توی خبر 20:30 اعلام کردش که 5 درصد جرایم پلیس به دریافت رشوه مربوط میشه!!! لابد همینه که میگن.!!!!!!!!

پیروز باشید





سفر ب مرودشت

16 08 2008

با درود

چند روز پیش حسین جان عزیز، پیامکی فرستادن باه من، ک روز آدینه ب مرودشت میرویم… گفتم ب چشم، حتما می آیم. روز موعود فرارسید و من هم خسته و کوفته از تحرکات بیش از حد در جشن و پایکوبی شب گذشته اش ( شب آدینه ) ک حنابندان پسردایی گرامی بود، از خواب ناز بیدار گشتم، آنقدر شور و شوق دیدن استاد را داشتم ک تا نیمه های شب خوابم نبرده بود ( ساعت 3.30 بامداد خوابیده بودم ) و در ساعت 7 بامداد نیز از خواب صبحگاهی ک این روزا واقعا با این خنکی هوا در شب، دلچسب شده است بیدار گشتم…
طبق معمول ب پدرام جان پیامکی دادم ک کجایی و او نیز فقط این را پاسخ داد، ( برگرفته از فیلم کندو، رنگی هم بود!!!! ) عرق بیار؟؟؟!!!!
ظرف دا برداشته و ب سوی آژانس بین المللی اتمی!!! نه ببخشید آژانس حمله ور شدم… ب پایانه سرویس های مرودشت رسیدم و پدی را دیدم، از همه بزرگتر بود… حسین جان ک خودش این برنامه سفر ب مرودشت و دیدار با استاد را پایه ریزی کرده بود به همراه ارتشی 15 دقیقه ای معطلمان کردند… با مینی بوسی از عهد زنده یاد هیتلر به سمت مرودشت رهسپار شدیم… در راه بدل و بخشش بچه ها نسبت ب هم و منجمله استاد حال و هوایی ب مانند سفر ب اعماف زمین را داده بود…
مرودشت؛ التماس های بی پایان پدرام و حسین جان و انکارهای رانندهء مینی بوس مبنی بر پایانی ترین ایستگاه، پدرام ملتمسانه میخواست ک به میدان ورودی شهر مرودشت نزدیک شویم و راننده انکار میکرد و حق هم داشت، 100 متر بیشتر نبود و جریمه ای از طرف مامور راهنمایی انتظارش را میکشید…
به به خانم شیروانی نیز ب ما ملحق شدند، و ب سمت دفتر استاد و سوار بر تاکسی، رهسپار شدیم…استاد محاسن را کمی کوتاه تر کرده بودند، خوش و بش گرمی کردند و من و ارتشی و منجمله خانم شیروانی را بیشتر….
گپ های خودمانی و اینکه چکاره میشوید و پایان این سردرگمی ها چیست؟ هر کس پاسخی داد و من هم تحصیل ب خارج از کشور را ترجیح دادم… استاد مایوس از من و من هم خجل از استاد…
حسین جان نیز ب مانند همیشه اختیار زبانش را نداشت و محک بچه ها رو خواستار شد، اینجا بود که باید آب می آوردیم و حوض پر میکردیم، پسر تنبک زنه و یا بهتره بگم چند ساز کوبه ای زنه ب پای خواست و آزمایشش پیروزی نداشت… دستیار و همکارش نیز…
شهرام تو پاشو و زیاد حرف نزن، ضایمان کردی پیش استاد:( نظری که در وبلاگ دوست خوبم علی گنجه ای داده بودم را می گفت ): بنویس زَ، بنویس هَ…
حال بنویس هخامنش، یک واژه ء عجیب و قریب دیگر ک من نشنیده بودم ولی نوشتم… یکی دوتای دیگر را گفتند و نوشتم…همگی درست بود، و من پیروز گشتم….
اونی رو هم که استاد ازشان ب عنوان پیروز مرد( مازیار ) سخن گفتند نیز هرج نامه ای نوشتند ولی روی هم رفته کارش خوب و آفرین داشت…
مابقی نیز ک هیچ… استاد از بچه ها دلخور وشیمان ک چنین هستند و نیز در پایان دیدار نیز یه موجود ذی شعر واژه ای را که در تحسین پدرام و حسین گفته بودند را ب روی وایتبرد نوشتند و من هم غافل از نوشته اون رو خوندم و استاد نیز فهمیدند و بسی ناراحت و تا حدودی خشمگین از کار نا حساب بچه ها…
این ک میگویم در تحسین پدرام و حسین از این روی هستش ک ایشان از این واژه ک شوربختانه جمع نیز بسته شده بود، پشتیبانی کردند و نیز از کردهء این کار … از استاد عذرخواهی کردم و بسی خجل گشتم… و پدی با کمال خونسردی می گفت ک ما شاسکول هستیم.
من خیلی ناراحت شدم…
این جوری هم نوشته بودند : shackools و دقیقا جمع بسته بودند… من ک هیچ زمانی زیر بار حرف زور این پدرام نرفتم ک نرفتم…
منطق و احترام هم چیز خوبیه ک شوربختانه اینان و اون مترجمه نداشتن…

چرا ک ایشان با جان و دل برای بچه ها کار کردند و اون موجود ذی شعور در قالب انسان چنین کرد… بدمان آمد، از همه شان… خوب نیست کسی با بزرگتر از خودش چنین گوید و چنین کند…
من بارها و بارها گفته ام ک یک روستایی زاده هستم و ارزش های انسانی را تا آنجا ک در توان باشد و بدان رعایت میکنم و احترام می گذارم، و احترام ب بزرگتر نیز ار آن دسته ارزش هاست…
بی عاری و بی کاری چنین ب جان و روان بچه های امروزی افتاده است، درست است من هم نیز امروزی ام ولی دستم در جیب خودم است، اگر من هم دستم در جیب پدر، مادر و برادرانم می بود، شاید از ایشان بدتر می شدم…
خلاصه ک بعد از این جریانات، مازیار و دوستش ب تنهایی عازم شیراز شدند، ارتشی و آن موجود نویسندهء آن چرت نیز با هم ب شیراز آمدند …
و پدرام، حسین، سعیدجون، نویدخان، دویار نوازندهء سازهای کوبه ای و بنده حقیر به رستورانی رفتیم و وعدهء نیمروزی را در آنجا به گوشه ای از جان زدیم…
ک ای کاش نیز من هم ب تنهایی میرفتم…

پیروز باشید





قلات ( کلات سرخ )

23 07 2008

درود

قلات جایی که من بدان افتخار میکنم و پرستش گاه من است، مکانی در دل کوه که از همه جای ایران زمین بیشتر دوستش دارم…. آری قلات را از قزل ارسلان باید شناخت و از دلاوری هایی که از خود به جای نهادند. لهجه اش شیرین است، واژگانی پارسی در خود دارد و بس.

امنیت را چه در منزل گاه خویش و چه در چند فرسخی روستا، حفظ میکردند، مردمانی از جنس خاک و دلی همچون شیر…

 

قلات ( کلات سرخ ) روستایی در 36 کیلومتری شهر شیراز، که در شمال غرب شیراز واقع است، روستایی در دل کوه که روزگارانی داشته است. روستایی که پاداش دلاوری های خود را از نادرشاه افشار دریافت کرد، مردمانی که در مقابل بیگانه و دشمن ، سرتعظیم فرود نیاوردند… آری قلات روستایی است با مردمانی دلیر و شاد.

کوه روستا را در خود نهان کرده و مردمان به پایداری و استقامت کوه زنده اند، مردمانی از جنس خاک ، که مورد ستایش شاعر نامی ایران زمین سعدی واقع شدند و چنین در مقامشان می سراید:

قزل ارسلان قلعای سخت داشت                         که گردن به الوند بر می فراشت
نه اندیشه از کس نه حاجت به هیچ                     چو زلف عروسان رهش پیچ پیچ

قلعه ای که بارها از خود مقاومت و استقامت نشان داده است و بارها مورد تهاجم دشمنان ایرانزمین قرار گرفته است، آری مردمانی که بر دل این کوه میزیند و بر بلندای آن دژی مستحکم نهادند که دشمنان ایرانزمین ؛ آرزوی تصرف و تسخیر آن را به گور برده اند ، و کلاتیان ( قلاتیان ) پاداش این همه شجاعت و دلیری را از شاه خویش ، نادرشاه افشار با  معاف از مالیات دریافت کردند.

روستایی که مورد توجه میراث فرهنگی کشور قرار گرفت و روستا در بافت قدیم خود سنگ فرش شده و سر در ورودی آن یا به قولی دروازه آن مرمت گشته است.

ــــــــــــــــــ

پ . ن

این وبلاگ با همکاری قلاتیان دلسوز و وطن پرست پربار خواهد شد و با مطالبی در خصوص جایگاه ها و مکان های دیدنی و بسیار زیبای قلات ( کلات سرخ ) به روز می شود.

 

پیروز باشید

 








دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.