برگ سپید رو آوردن دم درب خونه، کد 37 روش و توش نوشته شده…
شهرام چند دقیقه دیگش پای کامفولوتر عطیقه اش و در حال سرچ کردن سایت نیروی انتظامی، بله کد عجب شیر، ارتش؛ اونم از نوع عجب شیر!!!!
خدایا این دیگه کدوم جهنم دره ای که من افتادم، یه سرچ کوچولوی دیگه بله عجب شیر در ساحل شرقی دریاچه ارومیه و از شهر تبریز هم نزدیک به 100 کیلومتر دورتر هستش…
رفتم ترمینال و به به دوستان و رفقای زمان دانشگاه معروف به اراذلین دانشگاه که شوربختانه با هرکدومشون یک ترمی رو همخونه بودم، اون جونورها هم بودن، سوار اتوبوس شدیم و نمی دونم خورشید از کجای آسمون ایرون سر برآورده بود که کرایه اتوبوسمونم رو حوزه حساب کرده بود…
نزدیک به 20 ساعت توی راه بودیم که رسیدیم تبریز، از شانس باحالمون یه بارون مشتی هم گرفته بود که نگو، ترمینال تبریز و اتوبوس واسه عجب شیر، به هزار زحمت اتوبوسی رو گیرآوردیم و بیعانه ای دادیم و گفتیم سر فلان ساعت همه میام که بریم عجب شیر، بچه های اعزامی شیراز اومدن و رفتیم به سمت پادگان،پادگانی که هرکدموممون ازش یه جور زندان توی ذهنمون ساخته بودیم…
تقریبا یک ساعتی توی راه بودیم که رسیدیم به شهر عجب شیر و بعد از چندتا پیچ و تاب به جلوی درب ورودی پادگان رسیدیم، 40 نفری میشدیم، دیدم روی در و دیوار ورودی به چاقوهای از قرار دسته زنجانی حک کردن « خر بيار، آدم ببر» ، « پادگان عجب شير… ميفتي توش به جير جير»و یا اینکه «ارتش چرا ندارد، سربازان اسلام بایید بیایید» و خلاصه کنم که هزارون هزار شعر و ادبیات اساطیری و حماسی دیگه ای که سربازان رشید اسلام به خودشون زحمت داده بودند و بر روی درب و دیوار پادگان از خودشون به یادگار نهاده بودن…
با هزارون هزار مشکلاتی که از پس این اشعار و ابیات حماسی و این روحیه بالای خدمتی که بر ما روا داشته بودند، رفتیم داخل؛ رفتیم داخل که بگیم ما هم اومدیم خدمت، ما هم هستیم، آهای ایرون زمین ما هم هستیم،اومدیم عجب شیر که بزنن توی سرمون و اون دم درب اصلیش هرچی داریم آویزون کنیم و شخصی گری رو بذاریم کنار که اصلا نیازی به گفتنمون نبود، خودشون گذاشتن توی کاسمون، ساک هامون رو شروع کردن به گشتن که خدا ازشون نگذره، نامرده دژبانه گفتش باید توی این بارون تموم ساک ها رو بگردیم، از اون جا که بارون شدت گرفت دست از گشتن و جستجوی ساک ها و بازرسی بدنی کشیدن و بدو رو فرستادنمون توی یه آسایشگاه فوق العاده سرد که بعدا فهمیدیم مربوط به گردان 3 بوده، با هزار التماس و چک و چونه فرستادنمون به گردان یکم و گروهان شش…
داشت یادم میرفت که این رو بگم، با ساکی که بر روی دست هامون داشتیم چنین بشین پاشویی دادن که نگو نپرس، ما هم که نمی دونستیم چی به چی هستش مثل یه جوجه انجام می دادیم… نامردا نذاشتن این آب بارونی که از سر و شکلمون داشت میچکید پایین رو خشک کنیم، فرستادنمون وسط تجمع گردان به بشین و پاشو…
دیدم طرف داره میاد به سمت من و داد میزه کچل کچل، چرا بشین پاشو نمیری، بخواب روی زمین، گفتم نمیخوابم بیا بزن توی گوشش، ببینم جراتش رو داری، در اومد که بزنه، دستش رو گرفتم، گفتم اگه اشتباه نکنم اینجا بازرسی و عقیدتی هم داره، که دیدم رنگ به رنگ باز کرد و بیخیالم شد…ولی تا شب دست از سرم بر نداشت، ای جونت بالا بیاد شهرام با این زبون نگه داشتنت، کار دادی دست خودت، دیگه کاریش نمی شد کرد…
همین تکه کلام من باعث شد تا آخر دوره حتی فرماندهان گروهانامونم به ما نتونن گیر بدن…
بعد از 2 روز اومدن و این جو بسیار خوب و دوست داشتنی بچه های شیراز و اهواز و کرمان رو بهم زدن و نابود کردن، سرگرد به قول دوستم اونی که سر گِرده، اومد و همه رو قلع و قم کرد و هرکی رو به یه جایی فرستاد ولی بازم من شیرازی بازی در آوردم و به اتفاق یهکی دوتا از بچه های شیراز و اهواز ب دور از چشم سرگرد رفتیم پیش دوستامون و به جمع خرابکاران پیوستیم.
بقیه اش رو واسه بعد میزارم فعلا برم به باقی کارهام برسم
تا وقایع الاتفاقیه عجب شیر بعدی
پیروز باشید