سفر ب مرودشت

16 08 2008

با درود

چند روز پیش حسین جان عزیز، پیامکی فرستادن باه من، ک روز آدینه ب مرودشت میرویم… گفتم ب چشم، حتما می آیم. روز موعود فرارسید و من هم خسته و کوفته از تحرکات بیش از حد در جشن و پایکوبی شب گذشته اش ( شب آدینه ) ک حنابندان پسردایی گرامی بود، از خواب ناز بیدار گشتم، آنقدر شور و شوق دیدن استاد را داشتم ک تا نیمه های شب خوابم نبرده بود ( ساعت 3.30 بامداد خوابیده بودم ) و در ساعت 7 بامداد نیز از خواب صبحگاهی ک این روزا واقعا با این خنکی هوا در شب، دلچسب شده است بیدار گشتم…
طبق معمول ب پدرام جان پیامکی دادم ک کجایی و او نیز فقط این را پاسخ داد، ( برگرفته از فیلم کندو، رنگی هم بود!!!! ) عرق بیار؟؟؟!!!!
ظرف دا برداشته و ب سوی آژانس بین المللی اتمی!!! نه ببخشید آژانس حمله ور شدم… ب پایانه سرویس های مرودشت رسیدم و پدی را دیدم، از همه بزرگتر بود… حسین جان ک خودش این برنامه سفر ب مرودشت و دیدار با استاد را پایه ریزی کرده بود به همراه ارتشی 15 دقیقه ای معطلمان کردند… با مینی بوسی از عهد زنده یاد هیتلر به سمت مرودشت رهسپار شدیم… در راه بدل و بخشش بچه ها نسبت ب هم و منجمله استاد حال و هوایی ب مانند سفر ب اعماف زمین را داده بود…
مرودشت؛ التماس های بی پایان پدرام و حسین جان و انکارهای رانندهء مینی بوس مبنی بر پایانی ترین ایستگاه، پدرام ملتمسانه میخواست ک به میدان ورودی شهر مرودشت نزدیک شویم و راننده انکار میکرد و حق هم داشت، 100 متر بیشتر نبود و جریمه ای از طرف مامور راهنمایی انتظارش را میکشید…
به به خانم شیروانی نیز ب ما ملحق شدند، و ب سمت دفتر استاد و سوار بر تاکسی، رهسپار شدیم…استاد محاسن را کمی کوتاه تر کرده بودند، خوش و بش گرمی کردند و من و ارتشی و منجمله خانم شیروانی را بیشتر….
گپ های خودمانی و اینکه چکاره میشوید و پایان این سردرگمی ها چیست؟ هر کس پاسخی داد و من هم تحصیل ب خارج از کشور را ترجیح دادم… استاد مایوس از من و من هم خجل از استاد…
حسین جان نیز ب مانند همیشه اختیار زبانش را نداشت و محک بچه ها رو خواستار شد، اینجا بود که باید آب می آوردیم و حوض پر میکردیم، پسر تنبک زنه و یا بهتره بگم چند ساز کوبه ای زنه ب پای خواست و آزمایشش پیروزی نداشت… دستیار و همکارش نیز…
شهرام تو پاشو و زیاد حرف نزن، ضایمان کردی پیش استاد:( نظری که در وبلاگ دوست خوبم علی گنجه ای داده بودم را می گفت ): بنویس زَ، بنویس هَ…
حال بنویس هخامنش، یک واژه ء عجیب و قریب دیگر ک من نشنیده بودم ولی نوشتم… یکی دوتای دیگر را گفتند و نوشتم…همگی درست بود، و من پیروز گشتم….
اونی رو هم که استاد ازشان ب عنوان پیروز مرد( مازیار ) سخن گفتند نیز هرج نامه ای نوشتند ولی روی هم رفته کارش خوب و آفرین داشت…
مابقی نیز ک هیچ… استاد از بچه ها دلخور وشیمان ک چنین هستند و نیز در پایان دیدار نیز یه موجود ذی شعر واژه ای را که در تحسین پدرام و حسین گفته بودند را ب روی وایتبرد نوشتند و من هم غافل از نوشته اون رو خوندم و استاد نیز فهمیدند و بسی ناراحت و تا حدودی خشمگین از کار نا حساب بچه ها…
این ک میگویم در تحسین پدرام و حسین از این روی هستش ک ایشان از این واژه ک شوربختانه جمع نیز بسته شده بود، پشتیبانی کردند و نیز از کردهء این کار … از استاد عذرخواهی کردم و بسی خجل گشتم… و پدی با کمال خونسردی می گفت ک ما شاسکول هستیم.
من خیلی ناراحت شدم…
این جوری هم نوشته بودند : shackools و دقیقا جمع بسته بودند… من ک هیچ زمانی زیر بار حرف زور این پدرام نرفتم ک نرفتم…
منطق و احترام هم چیز خوبیه ک شوربختانه اینان و اون مترجمه نداشتن…

چرا ک ایشان با جان و دل برای بچه ها کار کردند و اون موجود ذی شعور در قالب انسان چنین کرد… بدمان آمد، از همه شان… خوب نیست کسی با بزرگتر از خودش چنین گوید و چنین کند…
من بارها و بارها گفته ام ک یک روستایی زاده هستم و ارزش های انسانی را تا آنجا ک در توان باشد و بدان رعایت میکنم و احترام می گذارم، و احترام ب بزرگتر نیز ار آن دسته ارزش هاست…
بی عاری و بی کاری چنین ب جان و روان بچه های امروزی افتاده است، درست است من هم نیز امروزی ام ولی دستم در جیب خودم است، اگر من هم دستم در جیب پدر، مادر و برادرانم می بود، شاید از ایشان بدتر می شدم…
خلاصه ک بعد از این جریانات، مازیار و دوستش ب تنهایی عازم شیراز شدند، ارتشی و آن موجود نویسندهء آن چرت نیز با هم ب شیراز آمدند …
و پدرام، حسین، سعیدجون، نویدخان، دویار نوازندهء سازهای کوبه ای و بنده حقیر به رستورانی رفتیم و وعدهء نیمروزی را در آنجا به گوشه ای از جان زدیم…
ک ای کاش نیز من هم ب تنهایی میرفتم…

پیروز باشید


کارها

اطلاعات




دنبال‌کردن

هر نوشته‌ی تازه‌ای را در نامه‌دان خود دریافت نمایید.